خلاصه کتاب: بیندیشید و ثروتمند شوید (Think and Grow Rich) اثر ناپلئون هیل

خلاصه کتاب: بیندیشید و ثروتمند شوید (Think and Grow Rich) اثر ناپلئون هیل

مقدمه

خلاصه کتاب: بیندیشید و ثروتمند شوید (Think and Grow Rich) اثر ناپلئون هیل

کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» (Think and Grow Rich)، شاهکار جاودانه‌ی ناپلئون هیل، در سال ۱۹۳۷ و در بحبوحه‌ی رکود بزرگ اقتصادی آمریکا منتشر شد. این کتاب صرفاً مجموعه‌ای از ایده‌های نویسنده نیست؛ بلکه نتیجه‌ی بیست و پنج سال تحقیق و مصاحبه‌ی هیل با بیش از پانصد نفر از موفق‌ترین و ثروتمندترین مردان عصر خود، از جمله اندرو کارنگی، توماس ادیسون، هنری فورد، و تئودور روزولت است.

جرقه‌ی اصلی کتاب زمانی زده شد که اندرو کارنگی، غول فولاد و یکی از ثروتمندترین مردان تاریخ، ناپلئون هیلِ جوان را به چالش کشید تا فلسفه‌ی موفقیت را تدوین کند؛ فلسفه‌ای که هرکس، صرف‌نظر از پیشینه‌اش، با پیروی از آن بتواند به ثروت و کامیابی دست یابد. کارنگی معتقد بود که اصول موفقیت، دقیق و قابل یادگیری هستند، درست مانند اصول شیمی یا ریاضی.

«بیندیشید و ثروتمند شوید» کتابی درباره‌ی پول درآوردنِ صِرف نیست؛ بلکه نقشه راهی است برای دستیابی به هر هدفی در زندگی. پیام مرکزی کتاب این است: «هر آنچه ذهن انسان بتواند تصور و باور کند، می‌تواند به آن دست یابد.» این اثر، سیزده گام یا اصل مشخص را برای تبدیل افکار و آرزوهای سوزان به معادل فیزیکی یا مالی آن‌ها (یعنی ثروت) تشریح می‌کند.

 

فصل اول:

قدرت تفکر (افکار، واقعیت‌ها هستند)

ناپلئون هیل کتاب را با این گزاره‌ی قدرتمند آغاز می‌کند که «افکار، واقعیت‌ها هستند» (Thoughts Are Things). او تأکید می‌کند که همه‌ی دستاوردهای بشر، از اختراع چرخ تا ساخت آسمان‌خراش‌ها، ابتدا تنها یک «فکر» یا «ایده» در ذهن یک نفر بوده‌اند.

هیل داستان ادوین سی. بارنز را روایت می‌کند؛ مردی که بزرگ‌ترین آرزویش این بود که شریک تجاری توماس ادیسون کبیر شود. بارنز فقیر بود، ادیسون را نمی‌شناخت و حتی پول بلیط قطار برای رسیدن به دفتر او را نداشت. اما او یک دارایی ارزشمند داشت: «اشتیاق سوزان» و «قطعیت مطلق» در رسیدن به هدفش.

او به هر زحمتی بود خود را به آزمایشگاه ادیسون رساند و اعلام کرد که برای شراکت با او آمده است. ادیسون، تحت تأثیر این عزم راسخ، به او شغلی سطح پایین (نظافتچی) داد. بارنز سال‌ها این کار را پذیرفت، اما حتی یک لحظه از هدف اصلی‌اش غافل نشد. او در ذهن خود، پیشاپیش شریک ادیسون بود. او منتظر «فرصت» خود ماند.

فرصت زمانی فرا رسید که ادیسون دستگاه دیکته‌ی جدیدی (ادیسون ادایفون) اختراع کرده بود، اما فروشندگانش معتقد بودند فروش آن سخت است. بارنز که دستگاه را می‌شناخت، پیش قدم شد و گفت که می‌تواند آن را بفروشد. او چنان با موفقیت این کار را انجام داد که ادیسون امتیاز فروش این دستگاه را در سراسر کشور به او واگذار کرد. بارنز نه تنها ثروتمند شد، بلکه به هدف اولیه‌اش (شراکت با ادیسون) نیز رسید.

هیل از این داستان نتیجه می‌گیرد که افکار، زمانی که با «هدف مشخص»، «پشتکار» و «اشتیاق سوزان» ترکیب شوند، به نیرویی خارق‌العاده بدل می‌گردند که می‌توانند واقعیت فیزیکی را تغییر دهند.

 

فصل دوم:

اصل اول؛ اشتیاق (نقطه‌ی شروع تمام دستاوردها)

اولین گام برای ثروتمند شدن، «آرزو» کردن نیست، بلکه داشتن «اشتیاق سوزان» (Burning Desire) است. آرزوی مبهم برای داشتن پول زیاد، به جایی نمی‌رسد. اشتیاق سوزان، یک وسواس فکری مثبت و نیرویی است که فرد را وادار به عمل می‌کند و اجازه‌ی پذیرش شکست را به او نمی‌دهد.

ناپلئون هیل برای تبدیل این اشتیاق سوزان به واقعیت مالی، یک فرمول شش مرحله‌ای بسیار دقیق و عملی ارائه می‌دهد:

1. تعیین مقدار دقیق: دقیقاً مشخص کنید چقدر پول می‌خواهید. گفتن «پول زیاد» کافی نیست. باید یک عدد مشخص در ذهن داشته باشید (مثلاً: یک میلیارد تومان).

2. تعیین بهای دستیابی: مشخص کنید در ازای پولی که می‌خواهید، چه چیزی را «می‌دهید». هیچ‌چیز رایگان به دست نمی‌آید. (مثلاً: ارائه بهترین خدمات آموزشی، صرف زمان، ارائه‌ی یک محصول).

3. تعیین تاریخ مشخص: یک تاریخ دقیق برای دستیابی به آن مبلغ تعیین کنید (مثلاً: اول فروردین سال ۱۴۰۵).

4. تنظیم برنامه دقیق: یک برنامه‌ی عملیاتی دقیق برای رسیدن به هدف خود تدوین کنید و «بلافاصله» اجرای آن را آغاز کنید، چه آماده باشید چه نباشید.

5. نوشتن بیانیه: هر چهار مورد بالا را در یک بیانیه‌ی واضح و شفاف بنویسید. (مثال: من تا تاریخ… مبلغ… را از طریق… به دست خواهم آورد).

6. خواندن بیانیه (دو بار در روز): این بیانیه را هر روز، یک بار صبح بلافاصله پس از بیداری و یک بار شب قبل از خواب، با صدای بلند برای خود بخوانید. هنگام خواندن، خود را «باور» کنید و «احساس» کنید که هم‌اکنون آن پول را در اختیار دارید.

 

این شش گام، سنگ بنای کل فلسفه‌ی هیل است. این تمرین صرفاً یک بازی ذهنی نیست، بلکه روشی برای برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه جهت دستیابی به هدف است.

 

فصل سوم:

اصل دوم؛ ایمان (تجسم و باور به دستیابی)

دومین گام، «ایمان» (Faith) است. ایمان یعنی باور مطلق به اینکه شما می‌توانید به هدفی که در ذهن دارید دست یابید، حتی اگر در حال حاضر هیچ مدرک ملموسی برای آن وجود نداشته باشد. هیل ایمان را «شیمی‌دان ارشد ذهن» می‌نامد.

ایمان، حالتی ذهنی است که می‌توان آن را از طریق «تلقین به خود» (که در فصل بعد می‌آید) ایجاد و تقویت کرد. وقتی شما بیانیه‌ی هدف خود را بارها و بارها تکرار می‌کنید (طبق مرحله ششم اصل اول)، به تدریج ضمیر ناخودآگاه خود را متقاعد می‌سازید که این هدف، دست‌یافتنی است.

هیل تأکید می‌کند که ایمان، پلی است میان ذهن محدود انسان و «هوش بی‌نهایت» (Infinite Intelligence) یا کائنات. زمانی که شما ایمانی تزلزل‌ناپذیر به موفقیت خود دارید، ضمیر ناخودآگاه شما شروع به جذب فرصت‌ها، ایده‌ها و افرادی می‌کند که شما را به هدفتان می‌رسانند.

ایمان، پادزهر «ترس» است. هیل داستان پسر خود، بلر، را تعریف می‌کند که ناشنوا به دنیا آمد. پزشکان اعلام کردند که او هرگز قادر به شنیدن نخواهد بود. اما ناپلئون هیل این «واقعیت» را نپذیرفت. او در ذهن خود «ایمان» داشت که پسرش روزی خواهد شنید. او این ایمان را به پسرش نیز منتقل کرد. سال‌ها بعد، پس از تلاش‌های فراوان و استفاده از یک سمعک آزمایشی، بلر توانست شنوایی خود را تا حد زیادی به دست آورد. ایمان هیل، واقعیتی جدید خلق کرد.

 

فصل چهارم:

اصل سوم؛ تلقین به خود (راه نفوذ به ضمیر ناخودآگاه)

«تلقین به خود» (Auto-Suggestion) یا خودگویی، ابزار یا مکانیزمی است که ما از طریق آن، افکار غالب ذهن خودآگاه را به ضمیر ناخودآگاه منتقل می‌کنیم. ضمیر ناخودآگاه، تفاوت میان واقعیت و آنچه به آن تلقین می‌شود را تشخیص نمی‌دهد؛ او هر دستوری را که با «ایمان» و «احساس» شدید همراه باشد، می‌پذیرد و برای تحقق آن تلاش می‌کند.

هیل تأکید می‌کند که صرفاً تکرار طوطی‌وار کلمات، هیچ اثری ندارد. تلقین به خود تنها زمانی مؤثر است که با «احساس» و «هیجان» (مانند ایمان و اشتیاق) آمیخته شود.

خواندن بیانیه‌ی هدف (که در اصل اول گفته شد) با صدای بلند و با احساس کامل، دقیقاً مصداق بارز تلقین به خود است. شما با این کار، به ضمیر ناخودآگاه خود فرمان می‌دهید که روی هدف مورد نظر متمرکز شود.

هیل پیشنهاد می‌کند که چشمان خود را ببندید و تلاش کنید «ببینید» و «احساس» کنید که به هدف خود رسیده‌اید. این تجسم خلاق، به فرایند تلقین قدرت می‌بخشد. ضمیر ناخودآگاه مانند یک باغ حاصلخیز است؛ تلقین به خود، بذری است که در آن می‌کارید. اگر بذر ثروت بکارید، ثروت درو خواهید کرد و اگر بذر ترس و فقر بکارید، همان را برداشت خواهید کرد.

 

فصل پنجم:

اصل چهارم؛ دانش تخصصی (تجارب شخصی یا مشاهدات)

ناپلئون هیل میان دو نوع دانش تمایز قائل می‌شود: «دانش عمومی» و «دانش تخصصی». او هشدار می‌دهد که صرفِ داشتن دانش (حتی مدرک دانشگاهی) منجر به ثروت نمی‌شود. دانش، تنها یک «قدرت بالقوه» است و زمانی به «قدرت بالفعل» تبدیل می‌شود که در قالب «برنامه‌های عملی مشخص» سازماندهی شده و در جهت یک هدف معین به کار گرفته شود.

موفقیت نیازی به دانستن همه‌چیز ندارد. هنری فورد، با وجود تحصیلات اندک، یکی از ثروتمندترین مردان جهان شد. راز او این بود که می‌دانست چگونه خود را با افرادی که «دانش تخصصی» مورد نیاز او را داشتند، احاطه کند.

نکته‌ی کلیدی این فصل، اهمیت «یادگیری مادام‌العمر» است. فرد موفق هرگز یادگیری را متوقف نمی‌کند. او همواره در حال کسب دانش تخصصی مورد نیاز در حوزه‌ی کاری خود است. اگر دانش مورد نیاز را ندارید، یا باید آن را بیاموزید یا آن را از طریق «گروه همکاران» (Master Mind) خود تأمین کنید.

 

فصل ششم:

اصل پنجم؛ تخیل (کارگاه ذهن)

ذهن انسان دارای قدرتی به نام «تخیل» (Imagination) است که هیل آن را «کارگاه ذهن» می‌نامد. تمام برنامه‌ها و ایده‌ها در این کارگاه شکل می‌گیرند. هیل دو نوع تخیل را معرفی می‌کند:

۱. تخیل ترکیبی (Synthetic Imagination): این نوع تخیل، مفاهیم، ایده‌ها و برنامه‌های قدیمی را به شکل‌های جدیدی با هم ترکیب می‌کند. اکثر اختراعات و نوآوری‌ها (مانند ترکیب دوربین و تلفن برای ساخت گوشی هوشمند) از این نوع تخیل نشأت می‌گیرند. این تخیل با تجربه و دانش کار می‌کند.

۲. تخیل خلاق (Creative Imagination): این تخیل، جایی است که «الهام» و «جرقه‌های ناگهانی» رخ می‌دهد. این همان «حس ششم» است که ذهن انسان را مستقیماً به «هوش بی‌نهایت» متصل می‌کند. ایده‌های کاملاً جدید و بدیع از این طریق به دست می‌آیند. این قوه تنها زمانی فعال می‌شود که ذهن خودآگاه در آرامش باشد یا توسط اشتیاق سوزان به شدت تحریک شده باشد.

هیل اصرار دارد که برای موفقیت، باید هر دو نوع تخیل را به کار گرفت. ابتدا باید با استفاده از تخیل ترکیبی، دانش تخصصی خود را به یک «برنامه» تبدیل کنید و سپس با استفاده از تخیل خلاق، آن برنامه را بهبود بخشیده و راه‌حل‌های نوآورانه بیابید.

 

فصل هفتم:

اصل ششم؛ برنامه‌ریزی سازمان‌یافته (تبدیل اشتیاق به عمل)

شما اکنون اشتیاق، ایمان، دانش و تخیل دارید. گام بعدی، تبدیل اینها به یک «برنامه‌ی عملیاتی دقیق» یا «برنامه‌ریزی سازمان‌یافته» (Organized Planning) است. هیچ‌کس به تنهایی به موفقیت‌های بزرگ دست نیافته است.

برای تدوین یک برنامه‌ی مؤثر، هیل اکیداً توصیه می‌کند که یک گروه «همکاران» یا «شاه‌کلید ذهن» (Master Mind) تشکیل دهید. این گروه باید متشکل از افرادی باشد که دانش، تجربه و توانایی‌های مورد نیاز شما برای اجرای برنامه‌تان را دارند.

هیل نکاتی را برای تدوین برنامه ارائه می‌دهد:

  • با گروه همکاران خود به طور منظم (حداقل دو بار در هفته) جلسه داشته باشید و در هماهنگی کامل کار کنید.
  • مطمئن شوید که در ازای همکاری اعضای گروه، چیزی ارزشمند (مالی یا غیرمالی) به آن‌ها ارائه می‌دهید.
  • برنامه‌ی خود را بی‌نقص بدانید. اگر برنامه‌ی اول شکست خورد، ناامید نشوید. آن را با یک برنامه‌ی جدید جایگزین کنید. شکست به این معناست که برنامه‌ی شما ایراد داشته است، نه هدف شما. توماس ادیسون ده هزار بار «شکست» نخورد، بلکه ده هزار برنامه را آزمایش کرد که جواب نمی‌دادند.

این فصل بر اهمیت تبدیل ایده به مجموعه‌ای از اقدامات مشخص و اجرایی تأکید دارد.

 

فصل هشتم:

اصل هفتم؛ تصمیم‌گیری (غلبه بر تعلل)

تحقیقات ناپلئون هیل نشان داد که یکی از بارزترین ویژگی‌های تمام افراد موفق، «قاطعیت در تصمیم‌گیری» (Decision) است. آن‌ها سریع تصمیم می‌گیرند (پس از جمع‌آوری اطلاعات لازم) و به‌کندی تصمیم خود را تغییر می‌دهند.

  خلاصه کتاب: اثر مرکب (The Compound Effect) نوشته دارن هاردی

در مقابل، افراد ناموفق، در تصمیم‌گیری بسیار کند هستند، مدام دچار تعلل و دودلی می‌شوند و به محض شنیدن اولین انتقاد یا نظر مخالف، به سرعت تصمیم خود را عوض می‌کنند.

هیل هشدار می‌دهد که بزرگ‌ترین دشمن موفقیت، «تعلل» (Procrastination) است. افراد موفق می‌دانند چه می‌خواهند و معمولاً آن را به دست می‌آورند، زیرا قاطع هستند.

او توصیه می‌کند که گوش‌های خود را به روی نظرات منفی دیگران (حتی دوستان و خانواده نزدیک) ببندید. نظرات دیگران، اگر بدون درخواست شما ارائه شوند، معمولاً ارزشی ندارند و فقط شما را از مسیرتان منحرف می‌کنند. به گروه «همکاران» خود اعتماد کنید، اما در نهایت، خودتان با قاطعیت تصمیم بگیرید و به آن پایبند بمانید. هنری فورد به دلیل همین قاطعیت در تولید «مدل تی» مشکی‌رنگ، با وجود تمام مخالفت‌ها، به ثروت افسانه‌ای رسید.

 

فصل نهم:

اصل هشتم؛ پایداری (تلاش مستمر برای ایجاد ایمان)

«پایداری» یا «پشتکار» (Persistence) نیرویی است که فاصله‌ی میان «اشتیاق سوزان» و «دستیابی به هدف» را پر می‌کند. این همان اراده‌ای است که اجازه نمی‌دهد در مواجهه با مشکلات، شکست‌ها و انتقادات تسلیم شوید.

پایداری، یک حالت ذهنی است و می‌توان آن را پرورش داد. هیل چهار عنصر کلیدی برای توسعه‌ی پایداری را نام می‌برد:

  1.  هدف مشخص: دانستن دقیق آنچه می‌خواهید (برآمده از اشتیاق سوزان).
  2. برنامه دقیق: داشتن برنامه‌ای سازمان‌یافته که مدام آن را اجرا می‌کنید.
  3. ذهن بسته: نپذیرفتن تأثیرات منفی و دلسردکننده از سوی دیگران.
  4. گروه همکاران (Master Mind): داشتن افرادی که شما را تشویق و حمایت می‌کنند.

 

هیل تأکید می‌کند که «شکست موقت» با «شکست دائمی» متفاوت است. اکثر افراد موفق، تنها یک قدم با پیروزی فاصله داشته‌اند، زمانی که با بزرگ‌ترین شکست موقت خود روبرو شده‌اند. افراد ناموفق در این نقطه تسلیم می‌شوند، اما افراد موفق «پایداری» به خرج می‌دهند. پایداری برای ذهن، مانند کربن برای فولاد است؛ آن را سخت و نفوذناپذیر می‌کند.

 

خلاصه کتاب: بیندیشید و ثروتمند شوید (Think and Grow Rich) اثر ناپلئون هیل

 

فصل دهم:

اصل نهم؛ قدرت همکاران یا “شاه‌کلید ذهن” (نیروی محرکه)

اصل «شاه‌کلید ذهن» (Power of the Master Mind) یکی از کلیدی‌ترین و قدرتمندترین اصول این کتاب است. هیل آن را این‌گونه تعریف می‌کند: «هماهنگی دانش و تلاش، در روحیه‌ای هماهنگ، میان دو یا چند نفر، برای دستیابی به یک هدف مشخص.»

او معتقد است وقتی دو ذهن با هم متحد می‌شوند، ذهن سومی، نامرئی و قدرتمند (همان شاه‌کلید ذهن) ایجاد می‌شود که دارای انرژی و هوشی فراتر از مجموع آن دو ذهن است. این همان «هم‌افزایی» (Synergy) است.

هیچ‌کس به تنهایی دانش، تجربه، توانایی و نفوذ کافی برای انباشت ثروت هنگفت را ندارد. تمام غول‌های اقتصادی که هیل بررسی کرد (مانند کارنگی، فورد و ادیسون) همگی یک گروه «همکاران» داشتند.

تشکیل این گروه برای اجرای «برنامه‌ی سازمان‌یافته» (اصل ششم) ضروری است. این گروه باید در «هماهنگی کامل» باشند. هرگونه ناهماهنگی، حسادت یا عدم اعتماد، قدرت این اتحاد را از بین می‌برد.

 

فصل یازدهم:

اصل دهم؛ راز دگرگونی جنسی (انرژی خلاق)

این فصل یکی از بحث‌برانگیزترین و در عین حال عمیق‌ترین فصول کتاب است. هیل «انرژی جنسی» را قوی‌ترین، نیرومندترین و خلاق‌ترین هیجان و انرژی موجود در انسان می‌داند. این انرژی، صرفاً یک نیروی فیزیکی نیست، بلکه یک «انرژی خلاق» است.

او مشاهده کرد که اکثر افراد بسیار موفق، دارای طبیعتی پُرشور و انرژی جنسی بالایی هستند. اما تفاوت آن‌ها با افراد عادی در این است که یاد گرفته‌اند چگونه این انرژی قدرتمند را «دگرگون» (Transmute) کنند.

«دگرگونی جنسی» به معنای سرکوب این انرژی نیست، بلکه به معنای «تغییر مسیر» آن از صرفاً ابراز فیزیکی، به سمت فعالیت‌های خلاقانه (مانند هنر، کسب‌وکار، اختراع یا رهبری) است.

هیل معتقد است وقتی این انرژی به سمت کارهای خلاقانه هدایت می‌شود، فرد به سطح بالایی از «کاریزما»، «اشتیاق»، «پایداری» و «تخیل خلاق» دست می‌یابد که او را تقریباً شکست‌ناپذیر می‌کند. عشق رمانتیک نیز می‌تواند همین نقش را ایفا کند و الهام‌بخش فرد برای رسیدن به قله‌های موفقیت باشد.

 

فصل دوازدهم:

اصل یازدهم؛ ضمیر ناخودآگاه (حلقه‌ی اتصال)

«ضمیر ناخودآگاه» (The Subconscious Mind) مانند یک بایگانی عظیم یا مرکز کنترل است. این بخش از ذهن به صورت ۲۴ ساعته فعال است و تمام افکار، باورها و احساسات ما را ثبت می‌کند.

ضمیر ناخودآگاه، حلقه‌ی اتصال میان ذهن خودآگاه انسان و «هوش بی‌نهایت» (کائنات) است. این همان بخشی است که در اصل «تلقین به خود» هدف قرار می‌گرفت.

نکته‌ی حیاتی این فصل این است که ضمیر ناخودآگاه، هر دستوری را که به آن داده شود، اجرا می‌کند؛ چه مثبت باشد و چه منفی. اگر شما دائماً افکار «ترس»، «شک» و «فقر» را در ذهن خودآگاه بپرورانید، ضمیر ناخودآگاه شما شرایطی را جذب می‌کند که این ترس‌ها را به واقعیت تبدیل کند.

اما اگر بتوانید (از طریق اصول قبلی مانند اشتیاق، ایمان و تلقین) افکار «مثبت» و «ثروت» را به افکار غالب خود تبدیل کنید، ضمیر ناخودآگاه این افکار را به عنوان دستورالعمل می‌پذیرد و به طور خودکار شما را به سمت فرصت‌ها و ایده‌هایی هدایت می‌کند که منجر به ثروت می‌شوند. هیل تأکید می‌کند که باید ورودی‌های ضمیر ناخودآگاه را به شدت کنترل کرد و آن را فقط با احساسات مثبت (مانند اشتیاق، ایمان، عشق، امید) تغذیه کرد.

 

فصل سیزدهم:

اصل دوازدهم؛ مغز (ایستگاه فرستنده و گیرنده افکار)

ناپلئون هیل، «مغز» انسان (The Brain) را به یک ایستگاه فرستنده و گیرنده‌ی رادیویی تشبیه می‌کند. مغز ما دائماً در حال ارسال «ارتعاشات فکری» به کائنات و دریافت ارتعاشات فکری از دیگران و از «هوش بی‌نهایت» است.

ضمیر ناخودآگاه به عنوان «ایستگاه فرستنده» عمل می‌کند و ارتعاشات افکار غالب ما را پخش می‌کند. «تخیل خلاق» (اصل پنجم) نیز به عنوان «ایستگاه گیرنده» عمل کرده و ایده‌ها و الهامات را دریافت می‌کند.

قدرت گروه «همکاران» (Master Mind) نیز در اینجاست. وقتی چندین مغز در هماهنگی کامل روی یک هدف متمرکز می‌شوند، انرژی فکری ترکیبی آن‌ها بسیار قوی‌تر از یک مغز تنها است و می‌تواند ایده‌های بهتری را جذب کند.

هیل بیان می‌کند که با تمرین و تسلط بر اصول قبلی، می‌توان آگاهانه این «گیرنده» را تنظیم کرد تا به جای دریافت افکار ترس و شکست، امواج موفقیت و ثروت را دریافت کند.

 

فصل چهاردهم:

اصل سیزدهم؛ حس ششم (دروازه‌ی معبد خرد)

«حس ششم» (The Sixth Sense) اوج فلسفه‌ی ناپلئون هیل و آخرین گام برای ثروتمند شدن است. این همان چیزی است که ما آن را «شهود»، «الهام» یا «درک مستقیم» می‌نامیم.

حس ششم، بخشی از «تخیل خلاق» است و به فرد اجازه می‌دهد تا بدون نیاز به اطلاعات یا استدلال منطقی، از خطرات احتمالی آگاه شود یا فرصت‌های طلایی را شناسایی کند.

هیل هشدار می‌دهد که این اصل را نمی‌توان «یاد گرفت» یا به زور فعال کرد. حس ششم تنها زمانی به طور خودکار فعال می‌شود که فرد بر «تمام دوازده اصل قبلی» تسلط کامل یافته باشد. این اصل، پاداش تسلط بر ذهن است.

افراد بزرگی که هیل آن‌ها را «نابغه‌» می‌نامد، کسانی هستند که به این حس ششم دست یافته‌اند و به آن اعتماد می‌کنند. این حس مانند یک «فرشته‌ی نگهبان» عمل می‌کند و آن‌ها را در مسیر درست هدایت می‌نماید.

 

فصل پانزدهم:

چگونه بر شش شبح ترس غلبه کنیم؟

در فصل پایانی، ناپلئون هیل به سراغ بزرگ‌ترین مانع موفقیت می‌رود: «ترس». او معتقد است قبل از اینکه بتوانید فلسفه‌ی موفقیت را به کار بگیرید، باید ذهن خود را از شش شبح ترس که شما را فلج می‌کنند، پاک‌سازی کنید. این ترس‌ها، احساسات منفی هستند که ضمیر ناخودآگاه را مسموم می‌کنند و مانع از شکل‌گیری «ایمان» می‌شوند.

این شش ترس اساسی عبارتند از:

1. ترس از فقر: این مخرب‌ترین ترس است. ترس از نداشتن پول کافی، که منجر به بی‌تصمیمی، شک و نگرانی دائمی می‌شود. پادزهر آن، «اشتیاق سوزان» برای ثروت و داشتن برنامه‌ی دقیق است.

2. ترس از انتقاد: ترس از اینکه «دیگران چه فکری می‌کنند؟». این ترس باعث می‌شود افراد خلاقیت خود را سرکوب کنند، از ریسک کردن بپرهیزند و رؤیاهای خود را دنبال نکنند. پادزهر آن، «قاطعیت در تصمیم‌گیری» و بستن گوش‌ها به روی نظرات مخرب است.

3. ترس از بیماری: ترس از دست دادن سلامتی، که اغلب منجر به خودبیمارانگاری و تمرکز بر علائم منفی می‌شود.

4. ترس از دست دادن عشق: ترس از طرد شدن یا از دست دادن محبت دیگران، که اغلب منجر به تصمیم‌گیری‌های اشتباه در روابط می‌شود.

5. ترس از پیری: ترس از ناتوانی جسمی، ذهنی و وابستگی مالی در دوران کهنسالی. ۶. ترس از مرگ: ترس از ناشناخته‌ها و پایان زندگی.

هیل تأکید می‌کند که تمام این ترس‌ها، چیزی جز «حالات ذهنی» نیستند. آن‌ها توسط «دودلی» و «شک» تقویت می‌شوند. با تسلط بر اصول سیزده‌گانه، به ویژه «ایمان»، «تلقین به خود»، «تصمیم‌گیری» و «پایداری»، می‌توان این اشباح را از ذهن بیرون راند و فضا را برای رشد ثروت و موفقیت باز کرد.

 

سه نکته کلیدی و اقدامک عملی از کتاب

1. اقدامک اول: بیانیه‌ی هدف خود را همین امشب بنویسید. بر اساس «اصل اول: اشتیاق»، همین حالا یک کاغذ بردارید و فرمول چهار مرحله‌ای هیل را اجرا کنید:

  1. مبلغ دقیق پولی که می‌خواهید.
  2. بهای دقیقی که در ازای آن می‌پردازید (مثلاً: ۸ ساعت کار متمرکز روزانه روی کسب‌وکارم).
  3. تاریخ دقیق دستیابی به آن.
  4. برنامه‌ی کلی خود برای رسیدن به آن. این بیانیه را بنویسید و متعهد شوید که از فردا صبح، آن را هر روز دو بار با صدای بلند و با «احساس» رسیدن به آن، بخوانید.

 

2. اقدامک دوم: گروه “همکاران” (Master Mind) خود را شناسایی کنید. بر اساس «اصل نهم: قدرت همکاران»، به تنهایی نمی‌توانید به موفقیت بزرگ برسید. دو یا سه نفر را شناسایی کنید که اهدافی مشابه شما دارند یا دانش تخصصی‌ای دارند که شما ندارید. با آن‌ها تماس بگیرید و پیشنهاد یک جلسه هفتگی (حضوری یا آنلاین) برای همفکری، حمایت متقابل و تدوین «برنامه‌ریزی سازمان‌یافته» (اصل ششم) بدهید.

 

3. اقدامک سوم: یک تصمیم قاطع بگیرید. بر اساس «اصل هفتم: تصمیم‌گیری»، بزرگ‌ترین مانع شما «تعلل» است. یک کاری که مدت‌هاست انجام آن را به تعویق انداخته‌اید (مثلاً: شروع یک پروژه، یک تماس مهم، ثبت‌نام در یک دوره) را همین امروز یا حداکثر فردا انجام دهید. عادت قاطعیت را با برداشتن یک گام قاطعانه، حتی کوچک، در خود ایجاد کنید و به نظرات منفی دیگران در مورد آن اهمیت ندهید.

 

نتیجه‌گیری: ذهن شما، معمار سرنوشت شماست

کتاب «بیاندیشید و ثروتمند شوید» با پیامی روشن و قدرتمند به پایان می‌رسد: ثروت و موفقیت، نتیجه‌ی شانس، اقبال یا تحصیلات رسمی نیستند؛ بلکه نتیجه‌ی مستقیمِ «اندیشیدن» به شیوه‌ای خاص هستند. موفقیت یک فرمول دارد و ناپلئون هیل این فرمول را در سیزده اصل خلاصه کرده است.

این کتاب به ما می‌آموزد که نقطه‌ی شروع تمام دستاوردها، یک «اشتیاق سوزان» است که با «ایمان» تقویت شده، از طریق «تلقین به خود» به «ضمیر ناخودآگاه» منتقل می‌شود، توسط «دانش تخصصی» و «تخیل» به «برنامه‌های سازمان‌یافته» تبدیل می‌گردد، و با «تصمیم‌گیری» قاطعانه و «پایداری» آهنین به اجرا درمی‌آید.

در نهایت، این کتاب یک نقشه گنج نیست، بلکه یک «دفترچه راهنمای ذهن» است. ناپلئون هیل به ما نشان می‌دهد که بزرگ‌ترین دارایی ما، نه حساب بانکی‌مان، بلکه ذهنی است که می‌تواند بیندیشد، باور کند و به هر آنچه تصور می‌کند، دست یابد.

 

نویسنده : محبوب موسی زاده
(مدرس فروش و مشاور کسب و کار)

برخی از دوره های ما ...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0
    سبد خرید
    سبد خرید شما خالی است